267 | دو پرتقال و یک بشقاب سکوت
دوشنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۵، 8:34 PM
گفتم: «دنیا مثل آتشگردان است. هر چه سرعتش را تندتر میکند، آدم زودتر به بیرون پرت میشود.»
گفت: «بله. آنقدر سریع است که آدم سرگیجه و تنهاییاش را میفهمد.»
گفتم: «پس چه باید کرد؟»
گفت: «تحمل و سکوت.»
گفتم: «وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیشتر تنهاست. چون نمیتواند به هیچکس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد.»
دو پرتقال در یک بشقاب گذاشتم و به دست آیدین دادم. گفتم: «و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق میکند، تنهایی تو کامل میشود.»
_سمفونی مردگان از عباس معروفی
kheiri