242 | نجات دهنده واقعی 🧜🏻♀️
نجات دهنده واقعی، کاره دوستان...:))
شما با کار کردن، خودت و زندگیت و ذهنت رو نجات میدی؛ پس درود بر کار زیاد و مورد علاقه!
تراوشات یک ذهنِ خسته و کنجکاو؛
نجات دهنده واقعی، کاره دوستان...:))
شما با کار کردن، خودت و زندگیت و ذهنت رو نجات میدی؛ پس درود بر کار زیاد و مورد علاقه!
آه... آری... این منم... اما چه سود
"او" که در من بود، دیگر نیست، نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار
"او" که در من بود، آخر کیست، کیست؟!
_فروغ فرخزاد
هر وقت چاوشی گوش میدم، با خودم میگم: خدایا من عاشق این صِدام:))
پیشرفت به درک شایستگی کمک میکند در حالی که فقدان پیشرفت، درک شایستگی را تضعیف میکند.
برای اینکه انگیزش درونی شکوفا شود، شایستگی و خودمختاری باید بالا باشند و برای اینکه شایستگی و خودمختاری بالا باشند، رویداد بیرونی _ مثل تحسین یا رقابت _ باید به صورتی ارائه شود که کنترل کننده نباشد بلکه اطلاعاتی باشد.
_انگیزش و هیجان از جان مارشال ریو
«ذهن که قوی باشه، بدن دنبالش راه میاد».
_ملینا
Fail Fast and Pivot
یعنی اشکالی ندارد که ایده، ایدهی غلطی باشد اما سریعا باید شکست خورد و مسیر را عوض کرد.
خانواده ناآگاه، فرزندی که متفاوت از خودشان باشد را نابود میکند.
بزرگترین عیب آن است که چیزی را بر دیگران عیبگیری که مانند آن در خودت هست.
_نهج البلاغه , حکمت 353 , ترجمه حسین استاد ولی
مگه میشه غروب آفتاب رو دید و لبخند نزد؟!
روزهایی که حال بدی رو تجربه میکنی، احساسات و افکار شدید و چه بسا منتقدانه نسبت به خودت داری؛ طی این روزها صبر بیشتری از خودت نشون بده، سعی کن آروم بمونی، نسبت به یک سری از افکار که میدونی درست نیستند و واقعیت ندارند بیتوجه باش، از ورزش به خصوص ورزش هوازی برای تخلیه انرژی درونیت و خشمت استفاده کن، هرچی به ذهنت میاد بنویس، برای انجام کارهای روزمرهات سخت نگیر و در سطح آسون و کمی خلاصه شده انجام بده.
مهم ترین چیزی که باید بدونی: این روزها خودِ واقعیت نیستی، خودت رو برحسب این روزها نسنج و بِدون تک تک این لحظات و روزها میگذرن و تو دوباره به حالت عادی و نرمالِ خودت برمیگردی پس در این باره شکی نداشته باش چون مثل تک تک سالهایی که این احساسات و روزها گذشتند این چند روز هم میگذره، مهم اینه که آگاه باشی و هشیارانه جلو بری.
امشب یه حس بدی دارم، یه حس آشنای بد، از اون حسها که مشغول ترک چیزی هستم که میدونم دلم براش تنگ میشه، نمیفهمم چرا باید همچین حسی رو داشته باشم!
تموم احساساتی که طی یک ماه گذشته تجربه کردم و به صورت حل نشده برای خودم باقی گذاشتم، از دیشب دارن آزارم میدن، فقط امیدوارم با گذشت این چند روز، از شدت احساسات، افکار و خشمم کم بشه و برگردم به روال سابقی که طی میکردم.
«گویی غم، با ذرهذرهی وجودِ ما ایرانیها عجین شده...»
روزهای عجیبی را سپری میکنم، انسانهایی که روزی الگویم بودهاند را نقد میکنم، مکانهایی که روزی تنفر عمیقی به آنها میورزیدم را دوست میدارم، در ارتباط با انسانهایی که جز کوچکی از مسیر زندگیام هستند صبوری میکنم و دلتنگ مضطربترین دوران زندگیام هستم زیرا انسانی را در آنجا یافتم که قندِ روزهای تلخم بود و سخت دلتنگ اویی هستم که میدانم در جغرافیای مکانی بهتر با انسانهای سالمتری زیست میکند.
روزهایی دلم زندگی کردن را نمیخواهد، دلم سختْ رهایی و به دور از جنگیدن میخواهد، آری من همیشه خستهام اما این روزها عجیب خسته و امیدوارم.
وقتی یه تایم طولانی رو در روستا زندگی کنی، عادت میکنی به محیط خلوت و آرومی که داره و بعد از اون هر وقت برای مدتی در جای شلوغ و پر سر و صدا قرار میگیری، کلافه میشی و واقعا آزار میبینی و نیاز داری به اون جای ساکت و آرومی که خلوت کنی و تنها باشی!
ای مردم، از خدا پروا کنید، خدایی که اگر سخن گویید میشنود و اگر چیزی در دل نهان دارید میداند و بر مرگ پیشدستی کنید مرگی که اگر از آن بگریزید به شما میرسد و اگر بایستید شما را میگیرد و اگر او را فراموش کنید او از شما یاد می کند.
_نهج البلاغه , حکمت 203 , ترجمه حسین استاد ولی
دوستی با انسانهای ناپخته و نابالغ که هنوز در فانتزیهای بچگانه زندگی میکنند کمی آزارم میده و مقاومتشون در برابر تغییر عقیده صحیح آزارم میده، شاید چون هنوز بخشی از من میل داره که برگرده و به اون صورت فانتزیوار نگاه کنه و من مقاومت میکنم و انرژی و وقت صرف میکنم تا دوباره به روال عادی و تفکر صحیح اون رو بر گردونم.
اما شاید درست برای همه یک شکل نیست و جوری که من با اون طرز تفکر صحیح، حال خوبی دارم دیگران نداشته باشند، نمیدونم اما یک چیز رو خوب میدونم که همونقدر که از ارتباط با ادمها خرسندم از ارتباط با اونها هم بیزارم و همه چیز به طرف مقابلم بستگی داره.
خستهای، غمزدهای، مثل منی میفهمم
دوست داری ز خودت دل بکنی میفهمم
زیر سنگینیِ دنیا کمرت خم نشود
در تلاشی که فقط جانزنی میفهمم
آنقدر رهگذران زخم زبانت زدهاند
که فقط در پیِ تنها شدنی میفهمم
ظاهرا طاقت هر حادثهای را داری
از درونت هم اگر میشکنی میفهمم
صحبت از هر چه کنی بر ضررت خواهد بود
حرف داری و نباید بزنی میفهمم
_شکیلا اسماعیلی
از اینکه چهرهام دیگه شبیه تینیجرها نیست، ناراضیام!!!
از نشانههای حماقت شتاب کردن در کار پیش از فراهم آمدن امکان آن است و درنگ کردن در آن پس از فرا رسیدن فرصت آن.
_نهج البلاغه , حکمت 363 , ترجمه حسین استاد ولی
انسانهایی که به اکثر چیزهایی که میخواهند میرسند، این تفکر (باور ) در ذهن آنها شکل میگیرد که تو توانایی رسیدن به همه چیز ( اکثر خواستههایت ) را داری و از پس خیلی از مسائل بر میآیی و اما انسانهایی که در سنین پایین به اکثر خواستههای خود نمیرسند این باور به طور ناخودآگاه در ذهن آنها شکل میگیرد که تو توانایی رسیدن به خواستههای خود را نداری و از جایی به بعد، تصور رسیدن به خواستههای بزرگ خود را از ذهن خود حذف میکنند و این چرخه اگر ادامه پیدا کند و شخص هوشیار و آگاه نشود، قسمت زیادی از زندگی خود را تباه میکند.
یه سری اسمها با صدای یه سری آدمها قشنگه...
صبر به اندازهٔ مصیبت نازل میشود و هر که به وقت مصیبت (از روی بیتابی) بر زانو زند عملش (اجرش) تباه گردد.
_نهج البلاغه , حکمت 144 , ترجمه حسین استاد ولی
هیچ وقت نفهمیدم آدمها چطور میتونند عاشق بشن؛
علاقه من به آدمها تا مرحله شناخت افکار و عقایدشون هست، بعد از اون نمیتونم علاقه زیادی به طرف مقابل داشته باشم. (البته به جز یه سری از دوستانِ خاص و به تعداد انگشت های یک دست.)
همیشه فکر میکردم برای عاشق شدن، طرف مقابل خیلی باید خاص و کامل باشه و چون هیچ انسانی کامل نیست نتونستم عاشق بشم و فکر میکنم تنها عشق حقیقی، عشقِ مادر به فرزند و بنده به خدا هست.
عشقِ مادر به فرزند که عشقی طبیعی هست، تو عاشق موجودی هستی که خودت به دنیا آوردی، پرورش دادی، روزهای زیادی بهت وابسته بود و وابسته و دلبستهاش بودی و هستی؛
اما عشقِ بنده به خدا، شاید به خاطر کامل بودن و بینقص بودنِ خداست، کسی که میشنوه بدونِ قضاوت، پناهِ امنه و نورِ روزهای تاریکیت هست.
به جز این دو عشق، هیچ عشقی بین دو انسانِ غریبه رو تا به این سن باور ندارم و میدونی... شاید روزی نظرم عوض شد.
عاقبت یک روز...
میگریزم از فسون دیدهی تردید
میتراوم همچو عطری از گل رنگین رویاها
میخزم در موج گیسوی نسیم شب
میروم تا ساحل خورشید
در جهانی خفته در آرامشی جاوید
_فروغ فرخزاد
ندیدم درمونی بهتر از کار، برای وقتهایی که غمگینم!
تو مسئول خودتی، تو قربانی نیستی!
این آدمها انقدر درگیر کار کردن و پول در آوردن شدند که یادشون رفته زندگی همین چند صباح هست و باید از زندگی لذت برد.
دلم میخواست یه روزی دستم میرسید و ماه رو بغل میکردم.
باور کن تو را دوست دارم
صدای مرا نقاشی کن...
دلتنگ توام
اندوه مرا نقاشی کن...
به تو میاندیشم در غم دیگران
پندار مرا نقاشی کن...
گفتی: در خلأیی که هوا نیست
نه من تو را میخوانم
نه تو مرا میشنوی
برایم چراغی بیاور
بی نور چگونه نقاشی کنم...
_محمد ابراهیم جعفری
و در پایانِ روز، هیچ چیزی ارزشمندتر از این نیست که بدانی در راستای هدفی تلاش کردهای.