352 | و باز هم مرگ
بارها به مرگم فکر کردهام. به نحوه مردنم، به لحظهای که اجلم فرا میرسد و میفهمم زمان ترک این دنیاست و لحظهای که درون قبر قرار میگیرم. گاهی غمگین و بغض کرده و گاهی نگران و ترسیده میشوم و هربار بعد از فکر کردن به مرگ، چیزهایی در زندگیام تغییر کردهاند. این بار اما قرار است مسائلی را آسانتر و مسائلی را جدیتر بگیرم.
امشب با خود فکر کردم: زمانی که مردهام و جسمم درون تابوت است، در آن لحظه چه چیزی واقعا برایم اهمیت دارد؟!
ماشین؟ خونه؟ تحصیلات بالا؟ از هرچیزی بهترین رو داشتن؟ چی واقعا برام مهمه!
و پاسخم هیچ کدام اینها نبود، چیزی که اهمیت داشت: گناهانی بود که بر روی شانهام سنگینی میکرد، روحی که با اعمالم سیاه شده بود، فرصتهایی که هدر رفته بود و رفتارهایی که ای کاش جور دیگری بود.
اشتباه بودن اعمالم عذابم نمیداد بلکه دلم به انجام اون کارها رضا نمیشد و قلبی که راضی نبود، بارها و بارها عذاب میکشید.